|
روز 16 تير به يه مسافرت دسته جمعي رفتيم.يه ده شمالي به نام اوز،حدودا سي نفر بوديم. به نظرم بهترين ده شمال همون اوزه،فقط تنها ايرادي كه داره (البته نميشه اسمشو ايراد گذاشت) اينه كه اونجا دريا نداره. ولي بهترين هوا رو داره و مناظر خيلي بكر و توپي واسه عكاسي داره.من تا تونستم اونجا عكس گرفتم پيشنهاد ميكنم شمايي كه داري اينو ميخوني حتما يه سري به اونجا بزنين.اگر هم خواستين جاي دقيقشو بدونين تو ياهو برام p.m بذارين. اينم آيديمه:x20_gharib@yahoo.com به نظرم تو روستا آزادي زيادي وجود داره تا شهر.خوشبختانه يا متاسفانه مردم اونجا حرف زدن يه دختر و پسر هم محلي رو بد نميدون،ولي يه ايراد كوچولو كه تو روستاها هست اينه كه اگه خدايي نكرده كسي يه كار ناجوري هر چند كوچولو ازش سر بزنه به يه ساعت نميرسه كه خبرش تو كل روستا پخش ميشه و همه اون آدمو به يه چشم ديگه نگاه ميكنن. كاشكي ميشد يه جوري شهرها و روستاها رو به هم پيوند زد و اين اشكالا رو از تو هردوشون حذف كرد.اما حيف كه از دست ماها كاري بر نمياد. من بزرگترين آرزوم اينه كه هر كي داره اين جامعه رو هدايت ميكنه به سمت رشد و روشن فكري و تعالي سوق بده.بالاخره بايد يه روزي به يه جامعه ي ايده آل برسيم.اين حق هر ايرانيه مگه نه؟ من كاري ندارم كه كي رئيس جمهور شده و كيا ازش راضي بودن و كيا نبودن.فقط ميخوام بگم با اين سرو صداها و شلوغ بازيا هيچ كاري پيش نميره،تنها كاري كه از دستمون بر مياد يه كم همكاري و دعا كردنه. چه دعايي؟ دعاي اينكه حالا هر كي هست چه خوب و چه بد بتونه بهتر از قبل همه چيزو اداره كنه،و وضعيت كل ايرانيا،مخصوصا ما جوونا رو بهتر كنه. به اميد روزي كه فقط حق باشه و زودتر عدالت همه جا برپا بشه،حالا به وسيله ي هر كي كه ميخواد باشه + نوشته شده در توسط نیلوفر |
پنج شنبه يه تولد دوستانه ي كوچولو دعوت داشتيم.با مامانم و مهدي رفتيم. تولد خيلي خوبي بود. اما يه چيز آزارم ميداد. اونم مامان مليكا بود،البته وجودش هيچ آزاري برام نداشت... اون حرفي كه تو چشماش بود و من نميفهميدم اون حرف چيه آزارم ميداد. بذار همه چيزو روشن كنم. مامان مليكا پاركينسون و آلزايمر داره. اون روز وقتي با مليكا(دخترش) و مرجان(عروسش) اومد و اونا زير بغلش رو گرفته بودن تا بتونه راه بياد نفهميدم كه مشكلي داره. اما وقتي كه نگاهاشو به سمت خودم ديدم جذب نگاه و حركتاش شدم. نگاهاش حكايت از ناراحتي و سختي داشت. فكر نميكردم اونقدرا هم حالش بد باشه. مليكا هم يه سره كنارش بود و قربون صدقه اش ميرفت. برام جاي تعجب داشت كه يه دختر جوون كم سن و سال(حدودا 22-23)ساله اينطوري دور و بر مادر مريضش بچرخه و حتي وقتي ميخواد زيرشو عوض كنه قربون صدقه اش بره. اوايل تولد تو جو تولد گير كرده بودم،اما هر چي تولد رو به آخر ميرفت من بيشتر جذب نگاههاي گيتي جون شدم. طوري كه وقتي از تولد برگشتم تمام فكر و ذكرم پيشش بود. من مدام از مامان در مورد مريضي و خود گيتي جون سوال كردم.بطوري كه مامان تعجب كرد و گفت:تو هيچ وقت در مورد كسي انقدر سوال نميكني. گفتم:به نگاهاي پر التماسش به مليكا نگاه كردي؟ فهميدي تو نگاهش يه حرفي هست كه نميتونه بگه؟ هر چي سعي ميكنم نميتونم چهره ي معصوم و حرفا و كاراي گيتي جون رو فراموش كنم؟ آخه چطوري خدا ميتونه با اين بنده ي خوبش كه هيچ بدي اي ازش نشنيدم اينكارو بكنه؟ آخه مظلوم تر از اونم هست؟؟؟؟؟؟(منظورم تو همين دوره و زمونه هست.وگرنه مظلومترين تو جهان حسين و طفل 6 ماهش علي اصغر هستن) اميدوارم كه اين عذابش زودتر تموم بشه.يا خوب خوب بشه يا... نه!نميشه.بايد خوب بشه. (اميدوارم دست دعا براش رو به آسمون دراز كنيد و از خدا بخوايد كه زودي خوب بشه. + نوشته شده در توسط نیلوفر |
خيلي دوست دارم بدونم كه سرمنشا تموم مشكلات والدين،با جوون ها و نوجوون ها چيه؟ خيلي وقته كه ميخوام اين دعواها و درگيريا تموم بشه. چون دخترم اينو نمي گم.اما اين اتفاقيه كه تو اين جامعه داره دخترا رو عذاب ميده. الان تو جامعه ي متعصب ما دخترا به يه نقش انفعالي تر نسبت به پسرا دعوت شدن. مگه نه اين كه ميگن جامعه ي ما بر اساس دين الهي برپا شده؟ پس چرا نميخوان اينو بفهمن كه خود خدا گفته كه نبايد بين مرد و زن تبعيضي قائل شد؟پس چرا دختراي جامعه ي ما انقدر دارن مينالن؟ بخاطر تبعيض بزرگي كه مادر و پدرا بين دختر و پسرا قائل ميشن. اگرم ميگن تبعيضي قائل نميشيم يه دروغ بزرگه. پس چرا 90% پسرا هر كاري كه دوست دارن ميتونن انجام بدن؟اما دختراي بدبخت (البته همشون كه نه اون ده درصدي كه ميتونن با سليطه بازياشون حقشونو بگيرن رو نميگم.اون 90%ي رو ميگم كه يا نميتونن تو روي مادر و پدرشون بايستند و هر كاري دوست دارن بكنن ،يا اونايي كه والدينشون انقدر بد اخلاق و دگم هستن كه نميتونن تكون بخورن.)چرا بايد مثل زندوني هاي متهم به حبس ابد يا تو خونه ي پدر و مادرمون بايد تو قل و زنجير باشيم،و بعدم كه ازدواج كرديم معلوم نيست گير كي ميافتيم يكي بدتر از مادر و پدرمون كه فقط بخواد مثل يه طوطي تو يه قفس بذارتمون و فقط خودش از ديدنمون لذت ببره؟ چرا ما بايد بعنوان اينكه دختريم و جنسمونم از زنه هتهم باشيم.چرا هيچ كسي انصافشو براي ما به خرج نميده؟ چرا يه پسر اگه بخواد مجرد بمونه هيچ اشكالي نداره؟اما اگه يه دختر اينو بگه متهم به بچ بودن و خيلي چيزاي ديگه ميشه؟ چرا وقتي يه دختر ميگه من ميخوام ازدواج كنم،يه جوري تو ذوقش ميزنن كه ديگه از همه حالش بهم بخوره؟ چرا اگه پسرا به خاطر نياز جنسيشون كاري بكنن كسي متهمشون نميكنه؟ چرا اگه دختري در اوج احساسات حتي نيازش رو به زبون بياره همه به چشم بد نگاهش ميكنن؟ چرا دخترا بايد به خاطر داشتن يه چيز بي ارزش بايد محكوم به حبس باشن؟ چرا بايد اين دخترا باشن كه تحمل همه جور زجر ودردي رو بايد به جون بخرن؟ چرا يه مرد بايد فقط بخاطر نيازش زن بگيره؟ چرا مردا بايد انقدر از زنها بد بگن و تحقيرشون كنن كه حتي خود زنها هم از جنسيتشون متنفر بشن؟ تموم مشكلهايي كه يه دختر داره بخاطر اينه كه دختره و وقتي هم كه زن ميشه مشكلاتش،شك وترديدا نسبت بهش يه مدل ديگه ميشه. من خسته شدم از اين همه اهانتي كه نسبت به دخترا شنيدم. من از اينكه يه دخترم خسته ام،احساس شرمندگي ميكنم. من از اينكه دخترمو هميشه بايد زير منت كسي باشم متنفرم. باعث اينا كيه؟ من ميخوام آزاد باشم. ميخوام كه روي پاهاي خودم باشم و به اصطلاح اين آدماي اين زميني نميخوام زير سايه ي كسي باشم. پ.ن:زير سايه ي كسي بودن=زير منت اون شخص بودن. + نوشته شده در توسط نیلوفر |
سلام. به نام اون خدايي كه غم و خوشي رو بهم داد تا تجربه هامو بدست بيارم. اون غم و خوشي هايي كه معمولا تو قلبمون و ذهنمون مي مونه و معمولا به ياد آوردنش ناراحت و خوشحالمون ميكنه. حتي غم هايي هم كه داشتيم مي تونه خوشحالمون كنه. چرا؟؟؟؟!!!!! براي اينكه از همون غما تجربه هايي رو بدست آورديم كه توي زندگيمون به كار مي بريم. هدفم از درست كردن اين وبلاگ نوشتن حرفاي دلم و گرفتن كمك فكري از شماهايي كه اينا رو مي خونيد. + نوشته شده در توسط نیلوفر |
|
| ||||||